X
تبلیغات
یا فتاح

یا فتاح
سُبحانكَ يا فَتاح تَعالَيتَ يا مُرتاحُ أَجِرنَا مِنَ النّارِ یا مُجيرُ
نويسندگان

از دل من تا دل تو یک دنیا راه است، بین دل من و دل تو یک کهکشان فاصله است، من از دل تو بی‌خبرم و تو از دل من...

شیطان از همین بی خبری ها سود می جوید؛ همین بی خبری‌هاست که آتش زده به این دل ها، به دل من، به دل تو...

میان من و تو وقتی فاصله افتاد که در جاده تا خدا رفتن تو زمین خوردی و من دستت را نگرفتم زیرا از یاد برده تودم که ما با هم همسفریم و قرار است این مسیر را با هم برویم؛ میان دل من و دل تو از وقتی فاصله افتاد که دل تو زخمی شد و من فراموش کردم مرهم گذاشتن و دعا کردن را...

میان دل من و دل تو از وقتی فاصله افتاد که تو در جاده جا ماندی و من بی‌توجه به تو تنها رفتم...

ای کاش دل هایمان دوباره نزدیک می شد، آنقدر نزدیک که وقتی غم تمام دلت را می‌گیرد دل من هم آشوب شود، که وقتی دل من در تب بی‌قراری می سوزد دل تو سراغی از دلم بگیرد. بین دل من و دل تو یک کهکشان فاصله است اما این فاصله از سنگ نیست، این فاصله یک کوه یخ  نیست، این فاصله فقط یک راه است، راهی میان دل من و دل تو...

از امشب هر شب دعا می کنم و یک قدم از این راه را می پیمایم به امید رسیدن دل من به دل تو، به امید با هم رفتن در جاده خدا...

نویسنده متن: ع.ن


موضوعات مرتبط: دلنامه
[ سه شنبه 30 مهر1392 ] [ 23:14 ] [ ع.ن ]
چهارشنبه با چند نفر از پچه هاي دانشكده رفته بوديم آسايشگاه كهريزك  این دو روايت رو از برخوردم با دو نفر از سالمندان اين آسايشگاه نوشتم انشاءالله وقت كنم بنويسم بازم به اين پست اضافه ميشه

این هم لینک روایت یکی از دوستانه که خیلی زیباتر از من روایت کرده

مهربانی کی سر آمد؟


ادامه مطلب
[ یکشنبه 4 اسفند1392 ] [ 9:6 ] [ ع.ن ]
تو تنهایی تو یک قایق میان موج ماتم ها

تو یک دیوانه پر غم شده عاشق به مریم ها

منم بر گرد تو گردم از این عشق تو پر دردم

بیا بر من نگاهی کن نجاتم ده از این ذم ها

تو یک دریای مواجی که من را کرده ای عاشق

تویی یک آسمان نور رهاییم ده ز آدم ها

من اما بنده عشقم اسیر این ره پر رنج

تو والایی تو زیبایی تویی پایان ده غم ها

من اکنون تشنه باران نگاهم خیره بر ابری

تو ای نیکو ببار آخر ببر این داغ با نم ها


موضوعات مرتبط: دلنامه
[ چهارشنبه 30 بهمن1392 ] [ 9:17 ] [ ع.ن ]

این پست فقط یادآوری یکی از قشنگترین دوران های زندگیمه شاید برای اونایی که من رو نمیشناسن خیلی جالب نباشه اما قطعا برای خود من و ملیکا خیلی زیبا و هیجان انگیزه!!!

به ادامه مطلب برین!!!


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 3 بهمن1392 ] [ 10:52 ] [ ع.ن ]
گیسوانش به سیاهی شب واست و به بلندی رود، دلش مثل انار است، سرخ و دلفریب؛ مادرش الهه ی آب است و پدرش سلطان باد. هزاران سال است که آخرین شب هر پاییز می آید و سپیده سر نزده می رود، آخر شیطان دنبال اوست، دنبال دانه های انار دل او...

اما او نگران خودش نیست، نگران این است که نکند زمستان سر برسد و انار دل کسی نرسیده بر زمین بیفتد، نکند زمستان بیاید و انار دل کسی یخ بزند ، آخر نباید هیچ دلی یخ بزند، اگر دل آدم ها یخ بزند آن ها فراموش می کنند انتظار کشیدن را، فراموش می کنند مسیحا نفسی را که قرار است بیاید.

به خاطر همین خداوند او را مأمور کرده که آخرین شب هر پاییز در دل هر کس دانه ای از انار دل خودش بگذارد، دانه ای پر از عشق، عشقی آتشین؛ به خاطر همین است که خداوند به خورشید فرمان داده که دیرتر طلوع کند تا چراغ دل همه روشن شود.

اما دریغ که هر زمستان دل هایی یخ می زنند، آخر شیطان دنبال دانه های دل یلداست. اما یلدا باز هر سال می آید و دانه های دلش را تقسیم می کند چون او هم منتظر است ، می داند وقتی کسی که قرار است بیاید آید دیگرهیچ دلی یخ نمی زند و آن وقت است که هر شبی شب یلداست.


موضوعات مرتبط: ویژه نامه
[ چهارشنبه 27 آذر1392 ] [ 17:53 ] [ ع.ن ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

به سراغ من اگر مى آييد، پشت هيچستانم، آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايى سايه ى نارونى تا ابديت جاريست...